محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

274

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

نوشته ايراد كرده‌اند مرتفع مىگردد . پوشيده نماند كه آنچه اطبا گفته‌اند كه از صفائحى ابيض و احمر كمتر مضرت پديد مىآيد بلكه اكثر از اينها مثانه و گرده پاك مىشود مراد از اين صفائحى است كه نه از قرحه و تأكل باشد و از اين توجيه نقيضى كه قرشى ذكر كرده رفع مىشود . و منه أجزاء صغار حمر تسمى كُرسَنِيَّة و قسمى از خراطى رسوب متصغر الاجزاء سرخ رنگ است مسمى به كرسنى و كرسنه حبه‌اى است مشهور از غله كه به پارسى آن را مشنك گويند . و يدل على احتراق في أجزاء الكبد و الكلية و دلالت مىكند كرسنى بر احتراق واقع در اجزاى جگر و گرده ، بهر آن كه در اعضاى اصليه عضوى كه بدين لون باشد جز اين دو عضو و قلب نيست . و از آن كه تفرق اتصال قلب مهلك است و قبل از آن كه اجزاى او در بول به درآيد كار به آخر مىرساند . بودن رسوب مذكور به جز جگر و گرده ممكن نباشد و تحصر تكون اين رسوب از اعضاى اصلى جهت آن است كه در اعضاى غير اصلى به غير از لحم عضوى سرخ نيست و رسوب كه از لحم مىباشد بنا بر لينت و تخلخل عضو لحمى مىشود نه كرسنى و لحمى گفته آيد . و بايد دانست آنچه ماتن گفته از دلالت كرسنى بر احتراق اجزاى جگر و گرده به اعتبار اكثريه است و گرنه از احتراق خون در جگر نيز رسوب كرسنى مىشود . و فرق بينهما گفته آيد . [ در بيان فرق بين رسوبات كرسنى ] اكنون بدانند كه در بودن رسوب كرسنى از خون دو چيز شرط است : يكى احتراق ، دوم محترق شدن در جگر . قيد احتراق شدن بهر آن است كه اگر انعقاد دم از انجماد بود شديد السواد مىگردد بنا بر شدت تكاثف و انعقاد خون خالى نيست از اين كه به سبب جمود باشد يا به سبب احتراق و چون جمودى شايان كرسنى بودن رسوب نمىتواند بود احتراقى متحقق شود . اما تقييد احتراق خون در جگر بهر آن است كه چون خون در غير كبد سوخته مىگردد آن نيز شديد السواد مىگردد و وجه اسوداد خون در صورتى كه در غير كبد محترق شود و عدم اسوداد آن در تقديرى كه اندر جگر سوخته گردد آن است كه خون مادام كه در جگر است كثير المائية مىباشد و بدان سبب حمرت او اقرب به صفرت مىشود . و در اينجا چون وى را احتراق مىرسد اسوداد او مشتد نمىگردد بلكه مائل به حمرت مىباشد چنانچه صفرا كه مىسوزد سرخ مىشود نه سياه . و فرق در هر سه نوع كرسنى اين است كه آنچه از كليه بود شديد الاتصال مىباشد و كثير اللحمية به خلاف آنچه از كبد يا از احتراق خون در كبد بود كه شديد الاتصال و كثير اللحمية نمىباشد بل قابل‌تر مىشود بهر تفتت ، غايت آن كه دموى سهل التفتت است نسبت به كبدى و بها يفرق بينهما . و ايضا دموى قابل انحلال و اضمحلال است به خلاف كبدى . و بدانند كه كبدى نسبت بدانچه از كليه بود مائل به سياهى مىباشد البته و اما حال آنچه از گرده آيد مختلف مىباشد ، گاهى شديد القرب به صفرت مىشود و ذلك عند عدم افراط الاحتراق و گاهى شديد القرب به صفرت نمىباشد و ذلك عند افراط الاحتراق . و منه أجزاء صغار لا حمرة لها تسمّى نخاليا و قسمى از خراطى رسوبى است متصغر الاجزاء كه وى را سرخى نبود مسمى است به نخالى . و يدل على جرب المثانة و دلالت مىكند نخالى بر جرب مثانه . و مؤلف جهت كثرت حدوسش از اين بر همين اقتصار كرده و الا از ذوبان اعضاى اصلى كه سپيداند چون مثانه و عروق و مانند آن نيز رسوب نخالى مىآيد و كذا از قروح مثانه و از قروح عروق نيز پديد مىآيد و فرق بينهما گفته مىشود . و تقييد ذوبان اعضاى اصلى به سپيد جهت آن نموده آمد كه رسوب مذكور از اعضاى اصلى كه سپيد نيستند نمىتواند شد لعدم المشابهة و از لحم به دستور تكوّن نمىتواند يافت لما ذكر . و از شحم نيز به واسطهء عدم حصول رسوب قشورى از وى و همچنان از رطوبات هم تولدش غير ممكن است . اما از خون و سودا لعدم المشابهة و از